یک سال است در کنار ورزش مداوم به روانشناس مراجعه میکنم. اوایل اصرار داشتم یک مرگم هست و صدبار چند آزمون را پر کردم تا به خودم ثابت شود تنها اختلالم افسردگی است. بعدتر اما ماجرا تغییر کرد. شروع کردم به شناخت نقاط قوت و ضعفم. درست مثل همنسلانم «نه» گفتن بلد نبودم و حالا بهتر شدهام یا پیشتر فکر میکردم باید قهرمان باشم و این موضوع در من تعدیل شد. اما امشب... امشب سختترین جلسهی درمانیام را گذراندم: قرینهسازی مرگ مادر! یک انتخاب بود. سه چهارهفتهای با خودم کلنجار رفتم و درنهایت این ریسک را پذیرفتم. باید انتخاب میکردم. باید تجهیز میشدم درمقابل غم و درد و وااسفا... راستش فکر نمیکردم یکی از پردردترین تجربههای زندگیام را بگذرانم. میانهی راه به خودم فحش میدادم که چنین انتخابی کردهام، که تن دادهام به این درد، که ناگهان دل درد اضطراب برگشت. دستهایم یخ زد. یکجایی پشتم خشک شد. پاهایم...غمم.... دردم.... مادرم.... حالا دوساعت گذشته است و دکتر گفت احتمالا بعدش زیاد بخوابی... همین. باید به یکی میگفتم که چه شد. باید به یک آدم امین میگفتم. حالا به شما گفتم.